Skip to content

مجموعه داستانهای تپه سیخی

2010 June 24
Tags:
Posted by yazdanniaz

من و اون از مجموعه داستانهای تپه سیخی
عصر بود که به فرودگاه نیویورک رسیدم خیلی خسته بودم یک تاکسی گرفتم رفتم منهاتان به آپارتمان که رسیدم اولین کاری که کردم زدن دگمه دستگاه پیغام گیر بود اولین پیغام و اخرین اون مال دوست دختر مکزیکی ام روزیتا بود که رفته بود سه روزه مونترال کانادا تا یکشنبه هم بر نمی گشت خوب امروز که جمعه بود من میتونستم یک استراحت کاملی تا برگشتنش بکنم و در ضمن نبودش فردا یک حالی بکنم دیگه از دستش خسته شده بودم خیلی دیگه پیش رفته بود و یک جورایی نسبت به من احساس مالکیت می کرد مردهای ایرانی توی غربت دوست ندارند که این غریب قربتی ها ادای زنهای ایرانی را در بیارن یک جورایی طرف فکر می کرد که دیگه زن رسمی من است این حسادتش داشت کم کم برایم دردسر افرین و غیر قابل تحمل می شد .اخه یکی نیست به هش بگه تو دختر 28 ساله از جون من مرد 50 ساله چی می خواهی ؟
بابا ولم کن برو دنبال عشق و حالت .شب خوابیدم که خوابیدم از شدت خستگی تا فردا ظهر بیدار نشدم ،دم غروب هوس کردم که گشتی توی شهر بزنم . ماشین را از توی پارکینگ ور داشتم و رفته ام سوی نیویورک از روی پل گلدن گیت که رد می شدم پیش خودم گفتم که این امریکایی ها هم چه حوصله ای داشتن که این پل را ساختن .یک مقدار خرید کردم و داشتم بر میگشتم که نبش خیا بان 16 چشمم به اش افتاد گفتم بد مالی نیست گوشوارهای قشنگی داشت . حدود16.17سال بیشتر سن نداشت . رفتم جلو پاش ترمز کردم گفتم کجا میری برسو نمت گفت منهاتان .گفتم مسیر من هم همان وریه بپر بالا .توی ماشین احساس کردم طرف اهل حال و هوله پیش خودم گفتم خوبه بساط امشب ما جور شد . پس از مختصری شوخی و خنده به اش پیشنهاد کردم که بریم خونه من شام بخوریم به راحتی قبول کرد .
شب تا صبح بغل من خوابیده بود و الحق چه حالی داد ساعت 9 نیم صبح بود که شنیدم در باز شد و صدای دوست دخترم روزیتا را شنیدم که می گفت .های رضا کوجایی بسرعت از روی تختخواب بلند شدم و پیژامم را پوشیدم و به طرف که هنوز تو رختخواب بود گفتم تو راحت بخواب از جاتم تکان نخور رفتم تو هال و رزیتا را بوسیدم و بهش گفتم چرا دو روز زود آمدی گفت می خواستم سورپرایزت کنم کارمون تو مونترال زودتر تمام شد .می رم یک دوشی بگیرم .گفتم تو اطاق خواب یک مهمان دارم با تعجب پرسید کیه ؟؟
گفتم پسر یکی از دوستامه باباش گفت دیشب من نگرش دارم ،پسر خوبیه؟؟؟
آب امد
با دست راست گرفته بودم داشتم تند تند می زدم یک ذره دیگه مانده بود ابش بیاد احساس کردم داره ابش می اید تند تر جلو و عقب کردم یکهو اب از سرش زد برون و مامانم رسید دادزد بچه این دسته تلمبه اب را اخر خرابش می کنی؟
تپه سیخی
داشتم می بردمش به تپه سیخی بالای میدان آریامهر تو تهران هر کس جا نداشت یا قرار داشت و یکی را بلند می کردو می خواست تقشو بزنه . برای اینکار اون را می برد به بالای میدان اریامهرکه بیابونی بود .از تو ایینه نکاهش کردم یک سی سالی داشت هیکلش بد نبود یک ماتیک قرمز مکوش مرگ ما مالیده بود که اضافه اش از کنار لبهاش زده بود بیرون خط چشمش اینقدر پر رنگ و کلفت بود که منو یاد دیوهای توی داستانه می انداخت ابروش رو قیطونی قیطونی ور داشته بود با مداد گوشه هاش را پر کرده و روش را حسابی کشیده بود سینه های بزرگش نشون می داد که حتما بچه داشته و به اون شیر می داده .شکمش خوب بازاری پسند وبزرگ بود موهاشو رنگ کرده بود قرمز شرابی بوی عطرش ماشین را برداشته بود تو دهنش یک ادامس بود که چق چق صدا می کرد .پیراهن قرمز جلو بازش ادم را به هوس می انداخت دامن قرمزترش دیگه داشت کلافه ام می کرد احساس کردم نفسم به شمارش افتاده عرق از پیشانی راه افتاد ه بود کاش زودتر می رسیدم و من کارم تمام می شد تو این هوا بودم که زنه با صدای ملیحی گفت داداش همینجا نگاه دار .خوب کرایه تاکسی من چند می شه ؟؟
خیلی بزرگ بود
دختره که گرفت دستش خیلی بزرگ بود اول با لبهاش شروع کرد دورشو خوردن بعد با زبان لیسش می زد اب از دهنش جاری شده بود بعد لب هاشو گذاشت روی سرش و شروع به میک زدن کرد و همه سرشو کرد داخل دهانش که مادرش از پشت سر رسید و داد زد خاک بر سرم دختر تو آبروی منو بردی ………….صد بار بهت گفتم این جوری بستنی قیفی نخور
من و مقامات بالا
بیبین یا خودت از اون بالا میای پایین یا من می ارامت پایین فکر نکن نمی تونم بزرکتراز تو را حریف بودم . اون بالا جا خوش کردی راه نفس ما را گرفتی فکر می کنی همیشه اون بالا می مانی نه داداش هیچ چیزی دایمی نیست امروز نه فردا خودم با این دستام از اون بالا می کشمت پایین مثل زالو چسبیدی به اون بالا خیال پایین امدن نداری حالا نشانت می دهم ؟چند دقیقه بعد خون از یکی از سوراخهای بینیم که می خواستم عن دماغم را از اون در بیارم جاری بود .
دختره و من
دختره گفت اخه نمی شه مامان اینا خونه منتظرم هستم اگه حالا شروع کنیم طول می کشه من سر موقع به خونم نمی رسم من گفتم فقط یک بار دیگر من کارم را تند و سریع تمام می کنم بعدا سریع می رسونمت خونه گفت اخه من بسمه الان لباس پوشیدم هنوز شورتم خیس است باید دوباره لخت بشم ، دیگه حالشو ندارم ،من گفتم بیبین من چه سریع لخت می شم بعد شروع کردم به سرعت زیپ شلوار لی را باز کردن اون هم که دید چارهای نداره اول پیراهنشو در اورد بعدا کرستشو و شروع کرد به در اوردن دامنش من که کاملا لخت شده بودم منتظرش شدم تا اون هم کاملا لخت بشه و وقتی لخت کامل شد به سمت ام امد و گفت اینجوری که نمیشه من خجالت می کشم گفتم راست می گی یادم نبود استخر زنانه عمومی است منم مایو م را پوشیدم و با هم پریدم تو اب ؟؟

One Response Leave One →
  1. yazdanniaz permalink
    June 24, 2011

    me too

Leave a Reply