Skip to content

حاجی و زن جنده از سری داستان های تپه سیخی

2010 October 16
Posted by yazdanniaz

حاجی و زن جنده از سری داستانهای تپه سیخی
زیر پل سید خندان وایساده بودم و منتظر مشتری بودم توی اون هوای سرد کسی از توی خانه بیرون نمی امد .
من بدبخت اول جوانی با داشتن یک بچه بیوه شده بودم و حالا مجبور بودم برای تامین در امد جندگی کنم .
قیافه ام و هیکلم بد نبود مشتری ها که ازم زیاد تعریف می کردند ولی بعد که کارشون تمام می شد می گفتن اکبیری 50 هزارتومان برای یک راه کمی زیاد نیست تازه خرشون که از پل می گذشت وباد کیرشون می خوابد تازه حساب می کردن که برای ده دقیقه باید 50 هزار تومان بدن زبونشون به اینکه چه کس گشادی داشتی و چرا خوب حال ندادی باز می شد .توی همین فکر ها بودم که یک ماشین پژو جلوی پام ترمز کرد شیشه هاش عرق کرده بود و من فقط کله راننده را می دیدم .
هوا سرد بود معطل نکردم و در جلو را باز کردم و نشستم توی ماشین .همین که راننده را نگاه کردم دیدم طرف اخوند هست ولی عمامه اش را بر داشته .
کمی خودم را جمع و جور کردم و اخونده گفت خواهر من تا خیابان دولت می روم من که دیگه از سرما خسته شده بودم و مشتری هم گیرم نیامده بودم گفتم ممنون حاج اقا من هم تا سر دولت باهاتون می ایم .
همین که ماشین راه افتاد اخونده شروع به صحبت کرد و گفت خواهر هوا خیلی سرده .گفتم بله حاج اقا .گفت منزل شما هم طرف خیابان دولته .گفتم نه حاجی من شمرون می شینم .
گفت منزل اجاره است گفتم بله حاجی کی این روزها می تونه خانه بخره .گفت راست می گین این دولت با این گرانی که ایجاد کرده مردم را بیچاره کرده .
گفتم حاجی شما دیگه چرا از گرانی می نالید .گفت ما هم مثل شما هستیم .همه روحانیان که توی دولت یک کاره ای نیستند ما مثل بقیه مردم این لباس کردیم تنمون تا زندگی مان بگذره شما بگزرین از این اخوند های که خودشون مصدر امورن و دارن بچاپ بچاپ می کنند امروز مردم ایران 90 در صد زیر خط فقر هستند .امروز فقر و فحشا بیداد می کند .والله این روزها اگر خواهر من هم می رفت جنده می شد من به اون حق می دادم مخارج و گرانی بیداد می کنه دلم به حال این زن ها می سوزه کاشکی ما سر کار و کاره ای بودیم

اخونده گفت :ایکاش ما مصدر اموری بودیم تا یک کاری برای این زنهای بدبخت می کردیم .راستی شما کارتون چیه .
گفتم حاجی جون ما هم مثل همه.. همه چیکارن ما هم مثل همه بی کاریم .
گفت :شوهر داری
گفتم نه حاجی شوهر پفیوزم منو با یک بچه طلاق داد رفت دنبال جنده بازیش
گفت پس برای مخارج زندگیتون چکار می کنید .
گفتم مثل همه حاجی همه چیکار می کنند .
گفت خواهر زیبایی مثل شما حیفه که توی این سن بدون سر پرست و حامی باشه .چرا دوباره ازدواج نمی کنید .
گفتم حاجی کی الان می اید منو با یک بچه بگیره الان دوره زمانی شده است که مردها فقط می خواهند با زنها حال بکنند بدون اینکه مسولیتی قبول کنند .الان هم توی این جامعی که دختر 16 ساله چند تا دوست پسر داره و با چند تا مرد هم رابط داره که مردها نمی ایند من زن بیوه را بگیرند .
حاجی گفت :استغفروالله چه دوره و زمانی شده است والله که میگین دوره اخر زمونه راسته .زنی مثل شما با این کمالات و وجاهت و پاکی بدون شوهره …نچ … اسغفرالله .
حاج خانم من نمی خواهم که صحبتم را دال بر توهین یا پر رویی کنید اما ما باید در این جامعه از افرادی مثل شما حمایت کنیم در واقع دین اسلام تکلیف کرده که از بیوه زنان و افراد ضعیف مثل شما که از نفوس مسلما نان هستند حمایت بشه .
من می خواستم سپس .. کمی مکث کرد و گفت من می خواستم پیشنهادی به شما بکنم که هم خودم مسولیت شرعی خودم را انجام داده باشم و هم کسی مثل شما را از این مشکلات این زندگی نجات بدم و یک ثوابی در اخرت به برم .
توی دلم گفتم فوتینا تو هم حتما می خواهی منو یکشب بکنی و بزنی به چاک ولی خوب کاچی به از هی چی تا حالا زیر کیر یک اخوند نخوابیدم می گن اخوند ها خوب می کنند .
گفتم بفرماید حاج اقا .رسیدیم سر یک چار راه و چراغ قرمز شد و حاجی سرشو بر گردوند و توی چشمای من نگاه کرد و گفت :خواهر اگر شما موافق باشید من می تونم براتون یک کار ابرو مند توی یک جای ابرو مند پیدا کنم که بتوانبد مخارج زندگیتون را تامین کنید .
من که برای اولین بار بود سوار ماشین یک مرد شده بودم و طرف بجای چانه زدن سر قیمت و جک های سکسی مزخرف داشت یک همچین صحبتی می کرد یکهو جا خوردم و توی دلم به خودم گفتم به بین زن هنوز توی دنیا انسانیت و محبت پیدا می شه .دیدی اشتباه می کردی از بس راجبع این اخوند ها بد گفتند تو هم از اول اشتباه کردی .
گفتم حاجی کار… چه کاری من کاری بلد نیستم ؟
گفت معطمین باشید که کاری را که من به شما پیشنهاد می کنم هم شرعا و عرفا گناهی نداره و هم معطمین هستم شما می تونید از پسش بر بیاید .حتما اول فکر کردید که من هم مثل بقیه مردها نظر سو به شما دارم و می خواهم یک پیشنهاد غیر شرعی به شما بکنم . راستش من شما را ا ز قبل نشون کرده بودم .
با تعجب گفتم منو نشون کرده بودید چطور ؟
گفت والله مسیر من هر روز همین ساعت از همین مسیر است من شما را بارها زیر پل سید خندان دیده بودم که سوار ماشین مردها می شوید .
من کمی احساس شرمندگی کردم و سرم را انداختم پایین و گفتم اخه حاج اقا توی این دوره وانفسا من بی سواد چکار می تونم بکنم .
گفت معاذالله اگه من بخواهم شما را بابت کار ها تون سرزنش بکنم.
حاجی گفت :من اصلا وقتی شما را زیر پل که می دیدم سوار ماشین مردها می شین خودم احساس شرم می کردم که توی این دولت جمهوری اسلامی زنها ی مثل شما چرا باید این کار ها را بکنند و ما مسلمانا ی که مدعی حکومت عدل علی هستیم چرا باید شاهد این وقایع باشم اتفاقا وقتی که با خانمم هم صحبت کردم ایشان هم بسیار ناراحت شد که زن ها توی جمهوری اسلامی تو ی خیابان وایسادن تا برن تن فروشی بکنند اصلا خانمم بود که با من صحبت کرد تا راضی شدم شما را سوار کنم و باهاتون صحبت کنم و حتی یکبار هم خانمم با من امده بود تا شما را به بیند .
من که از این همه احساس محبت و انسان دوستی شرمنده و خجل شده بودم صورتم را انداختم پایین و اشک توی چشمانم جمع شد احساس کردم که خداواقعا منو دوست داره .
گفت اگر موافق باشید من فردا صبح یک قراری با شما می گذارم که به اتفاق برویم ازمایشگاه ؟
با صدای ارام گفتم ازمایشگاه ؟
گفت بله چون شما می خواهید شروع به کار کنید باید که قبل از ان یک سری ازمایشات بدهید .همین ازمایش های معمولی برای اینکه من و خانمم مطمعین بشویم که شما کاملا از لحاظ جسمی سالم هستید .
………………………
فردا صبح سر پل تجریش با حاجی قرار داشتم سر ساعت امد و با هم رفتیم ازمایشگاه یک سری ازمایش و چکاب از لحاظ بیمارهای عفونی و ایدز دادم و حاجی دست کرد و یک پاکت بهم داد دستم که گرفتم فهمیدم توش پر پوله .یک نگاهی به حاجی کردم و گفتم حاجی این برای چیه .گفت از الان تا زمانی که جواب ازمایشاتون بیاد باید دیگه دور خیلی مسایل را قلم بگیرن چهار روز دیگه من می ایم و شما را می برن سر کارتون البته باید بدونید که باید با حجاب باشین چادر مشکی که دارین .
گفتم بله چادر دارم .
گفت من خودم جوابهای ازمایشاتون را که گرفتم و انشالله مسله ای نداشت می ایم در خونتون .
بعد با هم سوار ماشینش شدیم و رفتیم سمت خانه ما و اون منو در درب منزل پیدا کرد و رفت .
چهارمین قسمت و اخرین قسمت
روز چهارشنبه بود که حاجی بهم زنگ زد که فردا شب می اید دنبالم و گفت که جواب ازمایشاها را گرفته و به دکتر نشان داده و انهم گفته که من هیچ بیماری واگیر دار ندارم . و به من هم گفت که استسناء فردا شب به خونه بر نمی گردی و فکری برای نگهداری بچه ام برای شب جمعه بکنم .
عصر پنجشنبه که شد .منهم بچه م را مثل همیشه به همسایه بالایی مون سپردم و ساعت ساعت شش رفتم سر کوچه .
حاجی منتظر بود .
سوار ماشینش شدم . حاجی گفت احسن تبارک الله احسن خالقین چقدر این چادر سیاه بهتون می اید .
راستی لوازم ارایش همراهتان هست .گفتم بله حاج اقا .
گفت رسیدم منزل اول باید کاملا یک ارایش غلیظ بکنید .
گفتم چشم حاج اقا هر چی شما بگید .
توی خیابان دولت که رسیدم حا جی پیچید توی یک کوچه بن بست سر کوچه یک کیوسک بود و یک نگهبانی جلوی درش وایساده بود و وقتی حاجی را توی ماشین دید پاهاشون چسباند و یک سلام نظامی داد . و ما رفتم ته کوچه و حاجی و من وارد یک خانه شدیم .
از در که رفتم تو خانه مثل باغ بود و تا رسیدن به درب ورودی عمارت از وسط کلی درخت رد شدیم و وفتی وار عمارت شدم بیشتر به یک قصر شبیه بود تا خانه.یک هال بزرگ که بوسله پله های به طبقه بالا راه داشت حاجی از جلو رفت و من از پشتش می رفتم به طبقه بالا که رسیدم حاجی در یک اطاق را باز کرد وسط اطاق یک تختخواب بزرگ داشت که مثل تخت های خارجی از طرفینش پرده اویزان بود و یک میز ارایش با یک اینه بزرگ و استیل بغلش بود .
حاجی گفت روی تخت یک لباس خواب است اول ارایش کنید و بعد لباس خواب را بپوشد و دراز بکشید و رفت بیرون .
قلبم تند تند می زد عجب جایی بود بیشتر شبیه قصرهای هزار یکشب بود و من احساس می کردم که یک شبه از یک زن عادی تبدیل شدم به یک پرنسس .گفتم چقدر حاجی باید پولدار باشه حتما یک کاره ای هست .
رفتم جلوی میز توالت نشستم روی میز هم لوازم ارایش بود اول با ماتیک قرمزی که روی میز بود کاملا لب هام را ارایش کردم و بعد شروع کردم به ارایش چشمام کلی ارایش که کردم یاد م امد حاجی گفته که یک دست لباس خواب روی تخت هست ورفتم که برش دارم دیدم که فقط یک شورت است و یک کورست .هر دو قرمز بود و چرمی ولی وسط شورت و کرسته خالی بود این ها را توی فیلم های سکسی دیده بودم شورت را که پام کردم کوسم از وسطش زد ه بود بیرون کرست هم که نوک سینه هام از وسطش بیرون بود .
رفتم روی تخت خوابیدم به خودم گفتم بادا باد امد هم که می خواهد کس بدهد اینجوری بده .به این می گن سکس .
هر لحظه منتطر بودم که حاجی بیاد تو .توی رویا می دیدم که حاجی داره منو می کنه و بعد من حامله شدم و و بعد دیدم که دارم توی بیمارستان زایمان می کنم و بعد حاجی با قنداق یک بچه امده تو و می گوید حاج خانم یک پسر برام اوردی و بعد داره یک دستبند طلا می بندد به دستم و بعد …
ناگهان صدای در راشنیدم که باز شد .نیم خیز که شدم دیدم زنی با چادر مشکی امد تو روش را کیپ گرفته بود .هول شدم و روی تخت نشستم حتما زن حاجی بود .
زنه امد جلوی من و گفت چطوری گفتم ممنون حاج خانم .بعد زنه لباشو اورد جلو و منو بوسید و چادرو از سرش انداخت . زنه لخت لخت بود .
. بعد همانطور که دستشو را گذاشت پشت گردنم توی چشمام نگاه کرد و با لوندی گگفت می خواهم امشب خوب بهم حال بدی و کوسم را بخوری ؟؟؟؟؟؟

No comments yet

Leave a Reply