Skip to content

به من میگه جنده ای

2011 May 14
Posted by yazdanniaz

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/8/85/Prostitute_tj.jpg/300px-Prostitute_tj.jpg

به من میگن جنده ای (از سری داستانهای تپه سیخی )
داستان تپه سیخی به من میگن جنده ای
وقتی زنم از خانه بیرون رفت .گوشی تلفن را برداشتم و تلفنشو گرفتم .
از اون ور سیم صدای زنانه ای گفت بله .
گفتم زنم رفته خانه مادرش تا شب هم نمی اید می تونی بیای خانه ما .
کفت تا نیم ساعت دیگر اون جا هستم .
به سرعت هال را تمیز کردم و رفتم سر یخچال و کمی میوه برداشتم و داشتم می شستم که اف اف زنگ زد .در را که باز کردم امد تو .
وقتی مانتوشو در اورد و روی مبل نشست دیدم یک تی شرت رکابی قرمز پوشیده سینه هاشو کاملا
معلوم بود سوتین نپوشیده بود و یک شلوار جین ابی پاش بود که زیباییشو بیشتر می کرد موهاشو مش کرده بود
.از بس به لبهاش ماتیک قرمز مالیده بود قیافه اش شبیه جنده ها شده بود .
خط شورتش از روی شلوارش معلوم بود .
من روبروش نشستم و اون گفت .
به بین حمید می خواهم یک چیزی بگم
قیافه من شبیه جنده ها است .
گفتم چطور مگه ؟
گفت اخه شوهرم به من می گیه تو شبیه جنده ها هستی .
بعد بلند شد و یک چرخی زد و گفت لباس های من ایراد داره .
اخه کجای لباس های من شبیه لباس جنده ها است .
گفتم اخه وقتی شوهرت می گه حتما یک چیزهای دیده یا می دونه که این حرف را زده ؟
گفت اخه شوهر خر مذهب من تا الان غیر از من با زنی نبوده کجا تا حالا تو عمرش جنده دیده که می گه تو قیافت شبیه جنده ها است .
اصلا جند ها چطوری ارایش می کنند و لباس می پوشند تو بگو ؟
گفتم والله چی بگم .
گفت تو چرا به زنت نمی گی شبیه جند ها است .
گفتم اخه زنم با اون قیافه اکبیرش کجا شبیه جنده ها است که من بگم شبیه جند ها است .
اصلا ادم قیافه شو که می بینه از هر چی زنه سیر می شه خودت که دیدیش .
گفت اصل دعوای من و شوهر م هم همین است اون می گه تو با این نوع لباس پوشیدن و کارات ابروی .
من بردی .
من میگم زن باید تمیز و ارایش کرده و زیبا باشه ؟
حالا امدم بهت بگم دیگه از دست شوهرم خسته شدم می خواهم ..خ…
تو همین لحظه در اپارتمان باز شد و زنم امد تو و داشت بلند می گفت .
حمید یادم رفته که …و بعد چشمش به نازی که افتاد صداشو ارام کرد و ادامه داد یادم رفته بود که دوای مامان را به برم و بعد همانطور که به نازی نگاه می گرد به سرعت رفت تو اطاق و بعد در حالی که یک کیسه دوا دستش بود امد بیرون و با غیظ گفت خوش بگذره و در را به هم کوبید و رفت .
من برگشتم و با صدای بلند گفتم اخه نازی تو و  خواهرم  که بچه نیستید حالا زنم یک چیزی گفته زوتر این قهر قهر بازی را تمامش کن به خدا زنم دوستت دارد ؟؟؟

No comments yet

Leave a Reply